معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٥ - زنگ دینی/با همان ماشین قراضه - هاشمی سید ناصر
زنگ دینی/با همان ماشین قراضه
هاشمی سید ناصر
آنقدر فکر کرده بودم که سرم از درد داشت میترکید. حالم بد بود، از کشو میزم قرصی بیرون میآورم و بدون آب قورت میدهم، کنار چشمهایم را با دست فشار میدهم. خدایا حلال است؟ حلال نیست؟ فردا باید برندهی مزایده را اعلام میکردیم. رئیس یکی از شرکتها تلفنی از من خواسته بود کمکش کنم تا برنده شود، در عوض ٥٠ میلیون هدیه میدهد. ١٠ میلیون را هم پیش پیش برایم فرستاده بود، نگاهی به چک ١٠ میلیونی انداختم. یاد پدر خدا بیامرزم افتادم، هر وقت پولی پیدا میکردیم میگفت دست نزنید شاید صاحبش دارد دنبالش میگردد و دو برابر همان پول را بهمان میداد و میگفت: نصفش هم انعامت که پول را از روی زمین برنداشتی، حرام است. کاشکی پدرم زنده بود و میتوانست کمکم کند.
دوباره نگاهی به چک انداختم، چه کارهایی که نمیتوانستم بکنم. ماشینم را عوض میکردم و یک سفر هم خانواده را میبردم کیش، ... نه صبر میکردم، آن ٤٠ میلیون را هم میگرفتم. آن وقت خانهام را عوض میکردم ... نه نه، خانه را عوض نمیکردم، یک مقدار هم وام میگرفتم و یک باغ میخریدم که جمعهها دست زن و بچهها را بگیریم و برویم صفا و جوجهکباب، تا دیگر جمعهها راه نیفتیم توی خیابانها برای یک تکه فضای سبز، دیگر این باجناق چاقالو هم نمیتوانست پُزِ آن باغ فَکَسنیاش را بدهد. چه حالی میداد دیدن قیافهی باجناق، فقط کافی بود کمی توی پروندهها دست میبردم و کمی هم پیش هیأت مدیره از شرکت تعریف میکردم. حتماً حرف مرا قبول میکردند. ولی پول این کار حرام است. نه، حرام نیست دزدی که نمیکردم طرف خودش با رضایت داشت پول میداد، هدیه بود. چه هدیهای؟ رشوه است دیگر، رشوه که شاخ و دم ندارد، حق را داری ناحق میکنی، خوب پولش هم حرام است. وای سرم ترکید بس که از این فکرها کردم. انشاءالله که حرام نیست، ٥٠ میلیون یکجا، پول قلنبه، اصلاً نمیتوانستم ازش بگذرم. صدای تلفن حواسم را پرت کرد.
- : بله، بفرمایید.
+ : سلام بابایی
- : سلام مهساخانم، دختر گل بابایی، چطوری؟ کی از کلاس اومدی؟
+ : کلاس نه بابایی، مَهد، الآن اومدم.
- : خُب، چیا یاد گرفتی برای بابایی بگو ببینم، شعر یاد گرفتی؟
+ : شعر یاد ندادن، حدیش یاد دادن بابایی.
با صدای بلند خندیدم به شیرینزبانی دخترم
- : حدیش؟ من فکر کردم حدیث یادتون دادن. چه عالی بخون ببینم.
+ : اِذ رَغِبتَ فی المکارم... بقیهاش یادم رفت بابایی، وایستا، مامان چی بود بقیهاش تو دفترم نوشته. آهان یادم اومد... نمیدونم چی چی المکارم، فقط یک کلمهاش یادم رفته، سخته،
- : آفرین بابایی، ولی این که همش خارجی بود من چیزی نفهمیدم.
+ : خارجی نبود بابایی، عربی بود، خانم رضایی میگه معنیش اینه که اگر میخواهی بزرگ شوی باید چیز نخوری... مامان چی بود؟ ... آهان حروم نخوری. حروم یعنی چی بابایی
یَخ کردم، گوشی از دستم افتاد روی میز، چک هنوز روی میزم بود، نگاهی به چک انداختم، صدای دخترم هنوز از پشت گوشی میآمد
+ : الو، ... بابایی ... چی شد ... کجا رفتی؟
گوشی را برداشتم و گفتم: «خداحافظ بابایی، اومدم خونه حرف میزنیم» و سریع گوشی را گذاشتم.
کمی توی اتاقم قدم زدم و نگاهی به پروندهها انداختم. کاغذ سفیدی برداشتم و نامهای برای هیأت مدیره نوشتم و چک را هم ضمیمهی آن کردم و فرستادم برای هیأت مدیره. نفس راحتی کشیدم، باغ هم نداشته باشم مهم نیست، باز هم میرویم توی فضای سبز، با همین ماشین قراضه هم میشود سر کرد.
سرم درد میکرد. رفتم و برای ٢ روز مرخصی رد کردم. کیش نمیتوانستم بروم، چالوس که میتوانستم بروم و سری به پدر و مادرم بزنم.